دسته‌ها
تخصصی

درآمدی بر تفسیر تربیتی ( ۱ )

 

 

درآمدی بر تفسیر تربیتی ( ۱ )

 

تفسیر تربیتی قرآن در ذیل هدف   

 نویسنده:  مهدی منصوری

 

 

 

 تفسیر تربیتی قرآن

تفسیر تربیتی قرآن عبارت است از این که مراد خدای متعال با رویکرد تربیتی فهم و استنباط گردد . هر مفسّری می تواند با رویکرد خاصی با قرآن مواجه گردد و مرادات جدی خدای متعال را از متن قران بر اساس ظواهر استخراج کند . اگر کسی با رویکرد تربیتی وارد بر قرآن شود و با توجه به ظواهر  قرآن ، تربیت مدّ نظر قرآن را فهم و تبیین کند ، تفسیر تربیتی نام دارد .

 تفسیر تربیتی در دایره  اهداف قرآن

تفسیر تربیتی قرآن و دستیابی به منظومه تربیتی مدّ نظر قرآن ، متناسب با اهداف قرآن کریم و پیاده شده آن اهداف می باشد . از اینرو ابتداء باید اهداف قرآن کریم مورد تحلیل قرار گیرد تا بتوان به تربیت مورد نظر قرآن دست یافت . هر متنی تربیتی حوزه های تربیتی خود را در منظومه هدفی خود و ویژگی های  خود حلّ می سازد . قرآن کریم به جهت اینکه از اهداف و ویژگی های خاصّ به خود برخوردار است از اینرو ساحت های مختلف تربیتی را متناسب با این اهداف و ویژگی ها پیش می برد . تربیتی که مستفاد از قرآن می باشد ، در بستر و ورود و خروج و متناسب با هدف قرآن معنای خود را می یابد .

اهداف کلی قرآن

الف ) هدایت الهی و اخراج از ظلمت به نورانیت با هویت نوری قرآن  

قرآن برای این آمده است که انسان هدایت شود و دچار ظلمت نشود و بلکه از آن خارج شود و وارد وادی نور شود و بتواند خود و تمامی ابعاد خود را نورانی کند . خدای متعال در سوره مائده می فرماید :

یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ (۱۵) یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (۱۶)

قرآن حقیقتی نوری از ملکوت به ملک عالَم برای انسان است و به عبارتی حقیقتی نوری از باطن به ظاهر می باشد تا ارتقاء به عالَم باطن و ملکوت را فراهم آورد . این آیه می فرماید از خدایی که نور آسمان ها و زمین است ( الله نور السموات و الارض ) هویتی نوری آمده است ( قد جاءکم من الله نور ) . از اینرو قرآن با تنزل بالتجلی و تنزل اشراقی برای انسان فرستاده شده است تا در لایه های طولی قرآن ، خود را ، از جهت معرفتی و عملی سلوکی و احساسی و عاطفی بالا برد و ارتقاء بخشد .

صدرالمتالهین می نویسد :

انّ کلّ مقام من مقامات الایمان و منزل من منازل السالکین ینتظم من امور ثلثه: أعمال‏ و أحوال‏ و أنوار أی هی معارف‏ و لا بدّ لکلّ منها من هدایه یخصّ به. (  تفسیر القرآن الکریم ؛ ج‏۱ ؛ ص۱۳۱ )

و همچنین می نویسد : و أما القول فی میزان الأعمال، فاعلم أن لکل عمل من الأعمال الحسنه کالصلاه و الصیام و القیام و غیرها، باعتبار تأثیره فی النفس و تخلیصها من أسر الشهوات و تطهیرها عن غواسق الطبیعه و جذبها من الدنیا إلى الآخره و إصعادها عن المنزل الأدنى الأسفل إلى المحل الأرفع الأعلى مقدارا معینا و قوه معینه، و کذلک لکل عمل من الأعمال السیئه قدرا معینا من التأثیر فی أظلام جوهر النفس و تکثیفها و تکدیرها و تعلیقها بالدنیا و شهواتها و تقییدها بسلاسلها و أغلالها، و کل ذلک محجوب عن مشاهده الخلق فی الدنیا، و عند وقوع القیامه ینکشف لهم، لأجل رفع الحجاب و کشف النقاب حقیقه الأمر فی ذلک، فکل أحد یرى غایه عمله و سعیه فی الدنیا و الآخره، و قوه انجذابه إلى النعیم و الجحیم، و یرى ثقل أحد جانبی میزانه و رجحان أحد کفتی میزانه رفعا و وضعا، و بالجمله کل واحد من أفراد الناس له تفاریق أعمال، إما حسنات أو سیئات أو مختلفات، فإذا جمعت یوم القیامه متفرقات حسناته أو سیئاته کان إما لأحدهما الرجحان أو لا، فإن کان الرجحان للأولى کان من أهل السعاده و إن کان للثانی کان من أهل الشقاوه، و من استوت حسناته و سیئاته کان متوسطا بین الجانبین حتى یحکم اللّه فیه، و هاهنا قسم آخر أرفع من الثلاثه، و هم الذین استغرقوا فی شهود جلال اللّه و لا التفات لهم إلى عمل صالح أو سیئ فکسروا کفتی میزانهم و خلصوا من عالم الموازین و الأعمال إلى عالم المعارف و الأحوال و أنوار الجمال و الجلال. أسرار الآیات و أنوار البینات ؛ النص ؛ ص۲۱۳ )

و می نویسد : و مما یجب علیک یا حبیبی هداک الله إلى حقیقه معرفته و أفاض علیک أنوار رحمته أن هذه المراتب الرفیعه و الدرجات العظیمه لا یحصل بمجرد قراءه المتداوله من الکتب من دون سلوک طریق الحق و الانقطاع عن الخلق و ریاضه النفس و مجاهده القوى فإن أکثر المباحث المثبته فی الدفاتر المکتوبه[۱] فی الأوراق إنما الفائده فیها مجرد الانتباه لحصول الشوق إلى الوصول لا الاکتفاء بانتقاش النفوس بنقوش المعقول و المنقول فإن مجرد ذلک لا یحصل به اطمینان القلب و سکون النفس و راحه البال و طیب المذاق بل هی مما یعد السالک لسلوک سبیل المعرفه و الوصول إلى الأسرار إن کان مقتدیا بطریق الأبرار متصفا بصفات الأخیار.

و لیعلم أن معرفه الله و علم المعاد و علم طریق الآخره و فقه الأنوار لیس المراد الاعتقاد الذی تلقاه‏[۲] العامی أو الفقیه وراثه و تلفقا[۳] فإن المشعوف بالتقلید و المجمود على الصوره لم ینفتح له طریق الحقائق کما ینفتح للکرام الإلهیین و لا یتمثل له ما ینکشف للعارفین المستصغرین بعالم الصوره من معرفه الخلائق و حقیقه الحقائق.( إیقاظ النائمین ؛ النص ؛ ص۵۹ )

قرآن هویت نوری دارد از اینرو بر آن اطلاق نور می شود از اینرو است که می تواند هدایت را محقق سازد و اخراج از ظلمات به نور داشته باشد . قرآن برای اینکه عهده دار هدایت باشد و اخراج از ظلمت به نور را فراهم سازد باید هویت نوری داشته باشد چون نوری باید باشد که وقتی می تابد همه چیز را روشن سازد ؛ باید جان انسان را نورانی کند و بتواند از سنخ نور کند .  تربیتی که از قرآن به دست می آید هدایت و خروج از ظلمت به نور را رقم می زند . خدای متعال در آیاتی دیگر می فرماید : «وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ» (الأعراف: ۱۵۷)  «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا»: (التغابن: ۸)  «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً» : (النساء: ۱۷۴). «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ صِراطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ» (الشورى: ۵۳)

از اینرو است که قرآن که هویت نوری دارد از خدای نوری به واسطه پیامبر نور و نورانی«وَ سِراجاً مُنِیراً» : (الأحزاب: ۴۶) . برای انسان جهت حرکت در راستای نور ارسال شده است .

مناسبات تربیتی قرآنی با حدود و ثغور ظلمت و نور است و قرآن آنچه را که مدّ نظر دارد ظلمت و نورانیت انسان است . قرآن با توجه به واقعیت موجود در نظام وجودی انسان و عالَم ، می بیند ظلمت و نورانیت انسان چیست از اینرو به دنبال اخراج از ظلمت به ساحت نورانیت است . قرآن در نظام تربیتی خود مولفه نورانیت و ظلمت انسان که از جمله مراتب انسان است را مورد توجه قرار داده است و در این صورت علما و عملا انسان را هدایت می کند .

خدای متعال تحقق هدایت الهی را مشروط به تبعیت از رضوان الهی می داند. «وَ لا یَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْکُفْرَ»: (الزمر: ۷)،  «فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»: (التوبه: ۹۶)  «وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»(الجمعه: ۵) کسانی که اهل ظلم باشد از هدایت الهی محروم است و بی نصیب می گردد .

هدایت الهی که او با قرآن رقم می زند ارائه مطلوب نیست وبلکه ایصال به مطلوب است از اینرو قرآن نه تنها نظام تربیتی ارائه می دهد و بلکه تربیت هم می کند و انسان را به مطلوب می رساند و آن اینکه سبیلی از سُبُل سلام و سلامت یا همه سبیل ها یا بیشتر راه ها یکی بعد از دیگری ارائه دهد .

شرط تحقق هدایت علمی و عملی که قرآن عهده دار آن است این است که انسان بخواهد مسیر خاصی که همان تبعیت از رضوان الهی است را بپیماید .  با قرآن راه های سلامت پیموده می شود . سلامت از هر نوع شقاوتی که امر سعادت زندگی رادر دنیا و آخرت مختلّ می نماید .  کسانی که اهل تبعیت اند سُبُل سلام را می پیمایند ؛ سُبُل سلام هر چند متحد باشد ولی همگی در طریق واحدی که منسوب به خدای متعال است متحد هستند که قرآن با صراط مستقیم از آن یاد می کند . «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ»: (الحمد: ۶) «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ»: (العنکبوت: ۶۹)، و «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ»: (الأنعام: ۱۵۳)

قرآن هادی به سُبُل السلام است ولی همگی ایصال به کرامت الهی می کنند و در واقع مسیر توحید را می پیمایند بدون اینکه سالکین این مسیر متفرق شوند .

قرآن عهده دار اخراج از ظلمات است ؛ به این معنا که ظلمت هایی است که انسان با آن مواجه می شود و متعدد از راه های ظلمانی است که انسان را گرفتار می کند ولی در این میان ، حقیقت نوری قرآن ، انسان را از ظلمات خارج ساخته و وارد وادی نور می سازد . نوری که مفرد بیان شده است چرا که در مسیر حق اختلاف و تفرق و پراکندگی وجود ندارد هر چند به حسب مقامات و مراحل متعدد گردد ولی در نهایت همگی در یک مسیر کلی هستند .

اینکه قرآن هنر اخراج از ظلمات به نور را دارد چون در نظام توحیدی در مسیر مشیت الهی قرار گرفته است و نظام توحیدی به خواست الهی به انسان ارائه گشته است . قرآن در عنایت ظل الهی است و تجلی اذن الهی است از اینرو با هویت نوری خود ظلمتی را باقی نمی گذارد . «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»: (إبراهیم: ۱)

بر قرآن هدایت به صراط مستفیم سایه افکنده است ، قرآن هر نوع هدایتی داشته باشد ، هدایت به صراط مستقیم است و همانطور که صراط مستقیم مهیمن و حاکم بر هر نوع طریقی می باشد از اینرو هدایت به صراط مستقیم هم حاکم و مهیمن بر سایر هدایت هایی خواهد بود که به راه های جزئی تعلق گرفته است .

ب ) حیات بخشی  ( حیات افزوده و اشتداد یافته ی فطری )

دعوت الهی و رسول او ، دعوتی است که به انسان حیات افزوده ای می بخشد .قرآن زمام فطرت را به عهده می گیرد و آن را به آنچه که باید در حوزه معرفت و عمل دست یابد می رساند که این حیات افزوده ای را برای فطرت رقم می زند و حیات او را افزون می کند .  این چنین دعوتی ، دعوت به چیزی است که انسان را از فناء و هلاکت و نابودی و بیچارگی نجات بخشد . با استجابت از دعوت الهی و رسول او ، انسان به حقیقتی متناسب با آخرت دست می یابد و از حیاتی متناسب با حیات آخرت بهره مند می گردد از اینرو قرآن ، عهده دار حاکمیت بخشی و سیطره دادن حیات متناسب با حیات آخرت با جان انسان می باشد از اینرو پیام الهی در همین راستا می باشد . یعنی سمت و سوی قرآن ، سمت و سویی آخرتی است و از آن جا آمده تا از این جا ببرد و آن جایی کند . ورود و خروج قرآنی ، ورود و خروجی است که چنین حیاتی را ایجاد و نهایتا افزاید .

  از نظر قرآن کریم این معنای  حیات ، دقیق‏تر از آن معنایى که به نظر ساده و سطحى انسان مى‏رسد، چون در نظر سطحى، حیات عبارت است از زندگى دنیوى از روز ولادت تا رسیدن مرگ که دورانى است توأم با شعور و فعل ارادى که نظیرش و یا نزدیک به آن در حیوانات نیز یافت مى‏شود، و لیکن خداى سبحان بطورى که از آیه” وَ ما هذِهِ الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ” (عنکبوت آیه ۶۴ )  برمى‏آید غیر این زندگى دنیایى یک زندگى دیگرى براى انسان سراغ مى‏دهد که اشتغال به زندگى دنیا که مشتى اوهام است از آن زندگى که حقیقت زندگى است باز مى‏دارد و حال آنکه اشتغال به آن اهم و نتیجه آن نتیجه وجود آدمى و تحقق دادن به اغراض روحى او است، پس اشتغال به زندگى دنیا حجابى است که میان آدمى و رسیدن به حقیقت آن زندگى که در پیش هست حایل مى‏شود.

و این همان معنایى است که خداى تعالى در یکى از آیات خطابیه روز قیامت مى‏فرماید:” لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ” ( ق آیه ۲۲ )

پس قرآن بنای بر این دارد که انسان را از دنیا به آخرت سوق دهد و جنبه آخرتی را بر آن حاکم سازد . براى انسان زندگى دیگرى شریف‏تر و گرانمایه‏تر از زندگى دنیا که خداوند لهو و لعبش خوانده هست، و آن زندگى اخروى است که، به زودى پرده از رویش برداشته مى‏شود، و آن زندگى است که دیگر مشوب و آمیخته با لهو و لعب و لغو و گناه نیست، ودر آن آدمى جز به نور ایمان و روح عبودیت سیر نمى‏کند، هم چنان که فرموده:” أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ” (  مجادله آیه ۲۲ ) و نیز فرموده:” أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها” (انعام آیه ۱۲۲ )

پس این زندگى یک زندگى دیگرى است عالى‏تر و گرانبهاتر از زندگى عمومى دنیا که در آن همه رقم آدمها و حتى حیوانها هم به سر مى‏برند، و از امثال جمله” وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ” (بقره آیه ۲۵۳ )   و همچنین جمله” وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا”  برمى‏آید که باز یک زندگى دیگرى است ما فوق آن دو زندگى که گفتیم

و کوتاه سخن، پس براى آدمى یک زندگى حقیقى هست که اشرف و کامل‏تر از حیات و زندگى پست دنیایى او است، و وقتى به آن زندگى مى‏رسد که استعدادش کامل و رسیده شده باشد، و این تمامیت استعداد به وسیله آراستگى به دین و دخول در زمره اولیاى صالحین دست مى‏دهد، هم چنان که رسیدن به زندگى دنیایى وقتى دست مى‏دهد که نطفه‏اش رشد نموده و هم چنان نمو کند تا استعدادش براى درک آن کامل شود یعنى به صورت جنین در آید.

و آیه ای که مى‏فرماید:” یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ” اشاره به همان استعداد نموده و مى‏فرماید پذیرفتن و عمل کردن به آن دستوراتى که دعوت حقه اسلامى، بشر را به آن مى‏خواند انسان را براى درک آن زندگى حقیقى مستعد مى‏سازد، هم چنان که این زندگى حقیقى هم منشا و منبع اسلام است، و علم نافع و عمل صالح از آن زندگى سرچشمه مى‏گیرد، و در همین معنا است آیه شریفه” مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ” ( سوره نحل آیه ۹۷ )

قرآن به دنبال رقم زدن حیاتی خاص است . قاعدتا مبانی و اصول و روش ها و ساحت ها و عوامل و موانع را همین حوزه بایستی مشاهده نمود . یعنی بنای قرآن بر این است که انسان به حیاتی متناسب با ساحت انسان که حیاتی الهی و آخرتی است ، دست یابد ؛ بدین جهت تربیتی که برای انسان از قرآن فهم می شود نباید تنافی با اصول حاکم با آن داشته باشد . تربیتی که قرآن معرفی می کند ، تربیتی است که حیات افزوده را رقم می زند . اگر معلوم شود که قرآن چنین رسالتی را به عهده دارد از اینرو معلوم می گردد که چنین رسالتی بر سر آن سایه افکنده است و همه تناسبات با آن حلّ می گردد .

حیات بخشی با چه چیزی محقق می شود ؟ می توان در پاسخ عرضه داشت که :

مقدمه اول :  بهترین چیزی که موجودی حیاتمند از برای خود طلب می کند ، حیات است . و برای او خوش ترین نعمت حیات است چرا که بدون حیات ، برای خود عدم و بطلان می بیند و ورائی برای حیات معتقد نیست .

مقدمه دوم : حیات از دو لازم برخوردار است ؛ یکی شعور و آگاهی و علم ، ویکی اراده و قدرت و اقتدار . هر انسانی از جهالت ونبودِ حریت در اراده و اختیار در حال فرار است

مقدمه سوم : از اینرو هر موجود حیات مندی از جمله انسان به چیزی که حفظ حیات اش شود ، مجهز گردیده است . این نوع مجهز شدن ، خیرات و منافع را برای او رقم می زند و او را از مواطن شرّ و ضرر دور می سازد .

مقدمه چهارم : هدایت الهی نوع انسانی را به سمت سعادتش و خیرش سوق می دهد و منافع را عائد آن می سازد که این هدایتی در تکوین و مراحل خلقت می باشد .

مقدمه پنجم : خطا در تکوین و هستی راه ندارد و محال است که خطا راه داشته باشد ؛ از اینرو حتمی و ضروری است که انسان ، سعادت خود را به گونه ای ادراک کند که در آن شکی نداشته باشد همانطور که انواع دیگر از مخلوقات به خیر وجودی و منافع شخصی خود سیر داده می شود بدون اینکه سهوی و خطایی از ناحیه تکوین و فطرت حاصل آید

مقدمه ششم :  اگر خبط و خطا و اشتباهی پیش می آید از جهت تأثیر به خاطر تاثیر عوامل و اسباب نامناسب دیگرى است که موجودى را از مسیر خیرات و منافعش منحرف ساخته و به سوى ضرر و شرش سوق اش مى‏دهد، مانند جسم ثقیل زمینى که بحسب طبع زمینى‏اش باید در روى زمین قرار بگیرد، و لیکن فشار نیرویى او را مجبور به دور شدن از زمین نموده و به رفتن به سمت بالا وادارش مى‏سازد، و آن جسم تا آنجا که مجبور است بر خلاف طبع خود بالا مى‏رود و وقتى آن فشار تمام شد دوباره بسوى زمین باز مى‏گردد، و این بازگشتن هم اگر فشار دیگرى نباشد بطور طبیعى یعنى به خط مستقیم انجام مى‏گیرد، مگر اینکه در بازگشتن هم محکوم به یک نیروى مخالفى باشد که در آن صورت بطور منحنى صورت مى‏گیرد.

مقدمه هفتم : و این معنا همان معنایى است که در قرآن کریم روى آن پافشارى نموده و مى‏فرماید راه سعادت و علم و عملى که منتهى به آن مى‏شود بر هیچ انسانى پوشیده و مخفى نیست، و هر انسانى به فطرت خود مى‏فهمد که چه معارفى را باید معتقد باشد و چه کارهایى را باید بکند، خداوند در قرآن مى‏فرماید:” فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ”( روم آیه ،۳۰ ) و در سوره اعلى مى‏فرماید : «  الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدى‏- و پس از پنج آیه- فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْرى‏ سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشى‏ وَ یَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى” (سوره اعلى آیات ۵ تا ۱۱ ) و در سوره” شمس” مى‏فرماید:” وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها” (سوره شمس آیه ۱۰ )

 مقدمه هشتم : گاهى مى‏شود که انسان در اعتقاد و یا عملش از طریق حق منحرف شده و دچار اشتباه مى‏گردد، لیکن این خطا و اشتباه مستند به فطرت انسانى او و هدایت الهى نیست، بلکه بخاطر این است که او خودش عقل خود را دزدیده و در اثر پیروى هواى نفس و تسویلات جنود شیطان راه رشد خود را گم کرده است، هم چنان که قرآن فرموده:” إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏” (  نجم آیه ۲۳ ) و نیز فرموده:” أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ” (سوره جاثیه آیه ۲۲ )

نتیجه : پس این امور و علم و عملى که فطرت انسانى انسان را بسوى آن دعوت مى‏کند لوازم حیات و زندگى سعید انسانى و آن حیات و  زندگى است که جا دارد نامش راحیات و زندگى گذاشت و چنین حیات و زندگى به چنین علم و عملى نیازمند است هم چنان که چنین علم و عمل مستلزم چنان حیات و  زندگى است، وحیات و زندگى را از اینکه دچار منافیات شده و در نتیجه اثرش خنثى گردد حفظ نموده و دوباره به مسیر اولش باز مى‏گرداند.

تفسیر تربیتی محکوم سلوک الی الله در حوزه علم و عمل

رسالت قرآن موقعی برای انسان  محقق می گردد که آنچه که از انسان در حوزه علم و عمل می خواهد محقق شود . قرآن به دنبال این است که همه تناسبات در حوزه علم و  عمل را مطابق آن چیزی که در نظام هستی است بیان کند . اگر مراحل وجودی در عالَم ، از خدا و به خدا است از اینرو در سلوک علمی و عملی نباید مخالفت آنچه که در عالَم است صورت گیرد . به خاطر همین چون قرآن بر اساس آنچه که در واقعیت می گذرد ، مبدأ و معاد ، و اول و آخر ، و ظاهر و باطن وجودی و سلوکی را معلوم می کند و با آن هر مولفه ای را تفسیر می کند از اینرو در تفسیر تربیتی نیز باید با مبدأ و معاد وجودی و سلوکی همه چیز توضیح و تفسیر داده شود . قرآن در همه حوزه ها علم و ایمان و عمل ، بر اساس واقعیت که توحیدی است ، اشباع توحیدی نموده است حال تفسیر تربیتی از قرآن در ذیل و محکوم  چنین حاکمیتی است یعنی نباید در تفسیر تربیتی به مطلبی دست یافت که خروج از منظومه توحیدی را رقم بزند و بلکه همانطور که قرآن در همه حوزه ها تفسیر توحیدی می کند ، ( هستی را در سیستم توحیدی می نگرد ، قانون را در سیستم توحیدی می نگرد ، اعمال را در سیستم توحیدی می نگرد ) همین طور باید در تفسیر تربیتی از قرآن ، این واقعیت را مدّ نظر قرار داد و همه تفسیرها از واقعیت ها به تفسیر توحیدی تبدیل شود که تفسیر تربیتی از قرآن متناسب با تفسیر قرآن از آنچه که هست و بوده و خواهد بود و باید باشد و…. باشد .

قرآن ، حوزه اندیشه و توصیف و معارف ، بیانگر معارف پاک توحیدی  و در حوزه اعمال ، اعمال پاک توحیدی  و در حوزه احساسات ، احساسات و عواطف پاک توحیدی را مطرح می نماید و از حوزه توحیدی خروجی ندارد . قرآن همه چیز را با محوریت توحید مطرح می کند و در بدایت و نهایت توحید را مطرح می کند و هیچ مولفه ای خروج از این حوزه ندارد .

قرآن هر مولفه ای را با مبدأ و منتهای وجودی و سلوکی توضیح و شرح می دهد چرا که نظام عالَم را توحیدی می داند از اینرو توحیدی شرح می کند . وقتی اولیت عالَم و آخریت عالَم و ظاهریت و باطنیت عالَم را توحیدی می داند از اینرو ناچار هر حادثه و واقعه ای را در این نظام توحیدی تفسیر می کند و هر شروع و پایان حرکت اختیاری و ارادی و سلوکی را نیز در این نظام توحیدی تفسیر می کند . عالَم راتوحیدی می داند که می گوید « الله خالق کل شیء » و از طرفی می گوید که « الیه ترجعون » « الیه المصیر » و در کل می فرماید : « انّا لله و انا الیه راجعون » حال همه چیز را با این نظام حاکم توضیح می دهد و در حوزه حرکت و سیر می گوید « ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون »

هر تعریفی و هر مرحله ای و هر موقفی و هر غایتی و هر هدف میانی و نهایی و هر  عاملی و هر ساحتی و هر اصلی و هر مبنایی و هر مانعی و هر رشد و تکاملی را در نظام توحیدی مطرح می نماید که انسان با تفسیر تربیتی از قرآن می تواند تربیت مورد توجه و قصد قرآن را استخراج نماید .

پس بنابراین :

  • سلوک علمی و معرفتی توحیدی : آنچه قرآن به جهت آن نازل شده است این است که انسان با سلوک معرفتی توحیدی ، به حقیقت انسانی خود دست یابد و حیات بخشی و خروج از ظلمات به نور را محقق سازد و به عبارت دیگر انسان با سلوک علمی – معرفتی توحیدی داشته باشد که باچنین سلوکی رسالت حیات بخشی و خروج از ظلمات محقق می شود . قرآن از حقیقت عالَم نازل شده است تا تناسب توحیدی که در سراسر عالَم جریان و سریان دارد را به علم و معرفت و شهود انسان بکشاند . در سلوک علمی باید مطابق با نظام عالَم ، ابتداء و انتهایش توحیدی حلّ گردد و توجیه و تفسیر شود تا با آنچه که در عالَم است مطابق گردد . قرآن بر اساس همین چهارچوبه همه چیز را می خواهد حل کند . از اینرو تربیتی که از قران استخراج می گردد با محکومیت چنین سلوک علمی است و نمی شود نظام تربیتی قران استخراج گردد ولی مراعات چنین اصلی نگردد .
  • سلوک عملی توحیدی : قرآن آمده است که علاوه بر سلوک دادن ، سلوک عملی انسان را جهت دستیابی به خدای عالمیان ذکر کند .

حاکمیت سلوکی توحیدی معرفتی ، ایمانی در تربیت دینی برخاسته از  قرآن

قرآن هر مولفه تربیتی را به دو وجه تحلیل می کند :

وجه اول : وجه تعیّنی

وجه دوم : وجه سلوکی ( جهت و لحاظ وجودی توحیدی + جهت و لحاظ سلوکی ایمانی توحیدی )

آنچه که در این میان قابل توجه است ، در سیر نزول ، جهت تعینی از وجه وجودی می جوشد و در سیر صعود باید هم در حوزه اندیشه و هم در حوزه عمل و هم در حوزه احساس ، تعین را پشتیبان به جهت سلوک نمود و به عبارتی آن را در خدمت سلوک آورد و نه تنها مانعیت نداشته باشد وبلکه بستر ساز ظهور حرکت در آن وادی باشد . از اینرو جهت و حیث سلوکی حاکم بر جهت و حیث تعینی می شود . مثلا اینکه در روایت می فرماید : دَع یلعب سبع سنین یلعَب سبع سنین و یُوَدَّب سبع سنین و الزِمه نفسَک سبعَ سنین فاِن افلحَ و الّا فانّه ممن لا خیر فیه ( من لایحضره الفقیه ، ج۳ ، ح ۴۷۴۳ )

در سیر نزول ، جهت وجودی که مرتبط با حضرت حقّ است اینگونه اقتضاء دارد که باید بازی کند که این جهت تعینی برخاسته از آن تنزل وجودی است . به عبارت دیگر اگر وجودی که نام انسان را یدک می کشد در ابتداء خلقت خود بود در اینصورت جهت تعینی آن ، اقتضاء بازی کردن است . حال در سیر صعود باید این اقتضاء بازی کردن در خدمت سلوک او قرار گیرد هم در حوزه اندیشه و هم در حوزه عمل و هم در حوزه احساس و عاطفه . بازی باید از او انسان در خدمت سلوک بسازد از اینرو اقتضاء بازی که جهت تعینی کودک در سیر نزول بود ، در سیر صعود و در تکامل خود تعینی می شود که باید در قالب و کیفیت تابع جهت سلوکی باشد ازاینرو جهت سلوکی در سیر صعود کمّ و کیف آن را تعیین می کند . بازی که قرار باشد جسم بچه را خراب کند و یا روان او را آسیب پذیر کند و یا در بعد احساسی دچار مخاطره گردد در این صورت نمی تواند محکوم و مغلوبِ جهت سلوکی باشد و خود مرحله ای از مراحل سلوک باشد .

سلوک  از جهت درونی و هم از جهت برونی حاکمیت خود را در حوزه اختیار حفظ می کند و غالب می باشد . جهت درونی همان جهتی است که کمّ و کیف تعین را تعیین می کند و جهت برونی همان تعاملاتی است که دیگران در قبال آن تعین دارند مثل اینکه در روایتی وارد است که می فرماید : «  أَنَّ النَّبِیَّ ص کَانَ یُصَلِّی یَوْماً فِی فِئَهٍ وَ الْحُسَیْنُ صَغِیرٌ بِالْقُرْبِ مِنْهُ وَ کَانَ النَّبِیُّ إِذَا سَجَدَ جَاءَ الْحُسَیْنُ فَرَکِبَ ظَهْرَهُ ثُمَّ حَرَّکَ رِجْلَیْهِ وَ قَالَ حُلْ حُلْ وَ إِذَا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ أَنْ یَرْفَعَ رَأْسَهُ أَخَذَهُ فَوَضَعَهُ إِلَى جَانِبِهِ فَإِذَا سَجَدَ عَادَ عَلَى ظَهْرِهِ‏ وَ قَالَ حُلْ حُلْ فَلَمْ یَزَلْ یَفْعَلُ ذَلِکَ حَتَّى فَرَغَ النَّبِیُّ مِنْ صَلَاتِهِ فَقَالَ یَهُودِیٌّ یَا مُحَمَّدُ إِنَّکُمْ لَتَفْعَلُونَ بِالصِّبْیَانِ شَیْئاً مَا نَفْعَلُهُ نَحْنُ فَقَالَ النَّبِیُّ أَمَا لَوْ کُنْتُمْ‏ تُؤْمِنُونَ‏ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ لَرَحِمْتُمُ الصِّبْیَانَ قَالَ فَإِنِّی أُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ فَأَسْلَمَ لَمَّا رَأَى کَرَمَهُ مِنْ عِظَمِ قَدْرِهِ. ( مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب) ؛ ج‏۴ ؛ ص۷۱ )

در این روایت بازی یک تعین است ولی از حیث سلوک از بیرون ، تعاملاتی با آن کودکی که در حال بازی است می شود و جهت سلوک در قبال آن وظیفه ای را روشن می کند . نبی مکرّم صلوات الله علیه به شخص یهودی می فرمایند اگر به خدا و پیامبرش ایمان می آوردید ، حتما با کودکان ، مهربان می شدید . در اینجا ایمان ، اقتضائی دارد و به عبارت دیگر چرخه سلوکی ایجاد می گرددو همه مولفه ها را در خود هضم می کند .

بنای قرآن در حوزه تربیت این است جهت سلوکی را به رخ بکشاند و آن را حاکم سازد و همه چیز را در دایره سلوک هضم گرداند . قرآن گاهی جهت سلوکی تعین را مطرح می کند و گاهی جهت تعینی سلوک را . چون سلوک اقتضاء خاص تعینی دارد و از طرفی تعین باید در راستای بسترسازی سلوک باشد . از اینرو قرآن در کنار وجوب احسان به والدین که در بستر  سلوک توحیدی مطرح می شود ، جهت تعینی آن که « لا تقل لهما اف » هست را مطرح می نماید .  حوزه تعینی را شریعت نمی تواند بی تفاوت باشد چرا که ممکن است با جهت باطنی سلوکی سازگار نباشد از اینرو حوزه فقه و احکام عهده دار چنین تبیینی می باشد .

در حوزه تربیت ٬ دو دسته معنا وجود دارد : معنای اولی و معنای ثانوی . معنای اولی همان معنایی است که تربیت ، به طور مستقیم متضمن آن است مثل اینکه تربیت جسمی و بدنی متضمن معنایی همچون قوت و تقویت بدن و جسم می باشد ولی متضمن معنای ثانوی که همان سلوک است نیز باید باشد .سلوک به عنوان معنای ثانوی حاکمیت بر معنای اولی و قالب دارد از این‌رو در تربیت دینی که برابر با تربیت سلوکی است جهت دهنده و حاکم ٬ معنای ثانوی است که همان سلوک در حوزه اندیشه و عمل می باشد .

در تربیت حرفه ای و اقتصادی که متضمن معنای اولی می باشد ولی هم در قالب و هم در معنای اولی تابع معنای ثانوی و سلوک می باشد . در روایتی وارد است که می گوید خدمت حضرت صادق رفتم و به ایشان عرض کردم صاحب فرزندی شده‌ام ، در بزرگی چه شغلی برای او انتخاب کنم ؟ حضرت فرمودند : پیش صراف نفرست زیرا صراف از ربا در امان نیست ؛ نزد کفن فروش نفرست چون خوشحال از این است که وبا بیشتر شود ؛ نزد فروشنده مواد غذایی هم نفرست زیرا از احتکار ایمن نیست ؛ پیش قصاب هم نگذار چون رحم و عاطفه آش از بین می رود ؛ نزد برده فروش هم نگذار چون پیامبر صلوات الله علیه فرمود : پست ترین مردم کسی است که انسان ها را خرید و فروش می کند .در این روایت ملاحظه می کنید معنای ثانوی تربیت که معنای سلوکی است حاکم است بر قالب و معنای​ اولیه .  از این‌رو حضرت با ملاحظه سلوک متناسب با انسانیت که این انسان با تمام ابعاد بایستی بندگی کند به باید و نباید می پردازند و جهت دهی می کنند .

اگر معنای ثانوی سلوکی بر معنای اولی و قالب تربیت همچون تربیت بدنی ، حرفه ای ، اقتصادی ، مهارتی و…. حاکم شود ، علاوه بر اینکه آن تربیت دارای معنای سلوکی می شود  معنای اولیه نیزدر مسیر تخلق به اسماء الهی​ قرار می‌گیرد. در سیر نزول همه ارکان هر شیء را اسماء الهی پر کرده است ولی در سیر صعود انسان تخلق به اسماء الله پیدا نمی کند . در حالی که سلوک إلی الله تخلق انسان به اسماء الله در سیر صعود می باشد. کودک و نوجوان با بازی و یا خلاقیت و یا مهارت آموزی و یا آموزش، مظهریت وجودی برای اسماء را رقم می زند ولی چون از معنای ثانوی سلوکی بر خوردار نیست ، در سیر صعود بستر سلوک الی الله برای کودک و نوجوان رقم نمی خورد و بلکه این بازی و خلاقیت از معنای نفسانی بر خوردار می شود و در خدمت ملاحظات نفسانی می آید . بازی و خلاقیت با معنای ثانوی سلوکی می توانند برای کودک از اعمال و افعال منزلی و مقامی از منازل و مقامات سلوک به حساب آید . هر منزلی و هر مقامی از منازل و مقامات دارای سه حوزه : معارف ، احوال ، اعمال است . برای کودک که از اعمال و افعال مناسکی عبادی برخوردار نیست ، بازی و …. بایستی همچون مناسک او به حساب آید و دارای معنایی باشد ، بازی و خلاقیت و…. باید محل و جایگاه اصالت شهود الوجود باشد که اساس آن بشود محلی برای ارائه القاءات و تلقینات و تجارب و تحت تاثیر قرار گرفتن تمامی حواس آن ، در مسیر و خدمت معنای سلوکی باشد.

در روایتی از امام سجاد علیه السلام وارد است که فرمودند : اما حق ولدک فتعلم انه منک ……….و انک مسئول عما ولیته من حسن الادب و الدلاله علی ربه و المعونه له علی طاعته . نیکو ادب کردن و جهت دادن به رب در حوزه اعتقاد و کمک در مسیر اطاعت کردن همان وظایف پدر و مادر در قبال فرزند است . وظیفه را در این روایت همان روح و معنا می داند که تربیت سلوکی می شود . حضرت در این روایت وظیفه را تربیت سلوکی می دانند ولی چون مخاطب تربیت ،کودک است لذا این معانی باید در قالب خاصی ریخته شود . پدر و مادر و مربی باید به غیر سلوک در اندیشه (  توحید )  و سلوک در عمل (  ایمان )  به دید قالب جهت گنجاندن این معانی بنگرد

تربیت دینی برابر با تربیت سلوکی است . تربیت سلوکی معنا و روح و مغز تمامی تکنیک هاست . نباید تربیت انسانی در دوران کودکی برابر با بازی و خلاقیت و مهارت و غیره انگاشته شود . اینها همگی همچون لفظ می ماند . بازی همچون لفظ است . خلاقیت همچون لفظ است . آنچه که در این میان مهم است معنایی است که این قالب متضمن آن است . از این‌رو با تضمن معنا ٬ قالب هماهنگی خود را با معنا حفظ می کند . اگر معنا تناسب با انسانیت و هدف خلقت و سلوک الی الله  داشتهباشد ٬ تمامی جهات قالب با آن هماهنگ می شود و رنگ و بوی وجهت دلالت به آن معنا می شود.

با تفسیر تربیتی  ، ملکوت انگاری در همه مولفه ها

قرآن با حاکمیت بخشی به توحید در همه حوزه ها ، ورود خود را به عالَم از دریچه ملکوت عالَم قرار داده است و همه چیز را با حوزه ملکوتی می سنجد و تحلیل می کند و آن را در مسیر ملکوتی قرار داده و با میزان ملکوتی غربال می کند .  یعنی از جنبه امر عالَم به جنبه خلق عالَم و از حوزه باطن عالَم به حوزه ظاهر عالَم و ازملکوت عالَم به ملک عالَم می رسد و آن را مسیطر ومهیمن بر عالَم قرار داده و ظاهر و خلق و ملک و شهادت عالَم را مظهر و جلوه و تعین و تنزل یافته باطن و امر و ملکوت و غیب عالَم قرار داده است .

حال با وجود حاکمیت توحیدی بر قرآن درحوزه معارف و اعمال و احساسات و تفسیر ملکوتی از همه مولفه هایی که در دنیا برای انسان مطرح است ، می توان با تفسیر تربیتی از قرآن این نوع ملکوت انگاری را در همه حوزه ها و همه ساحت ها و مولفه ها ارائه داد .

علم و یادگیری ، بازی ، خلاقیت ، تنبلی ، ترس ، شجاعت ، تنبیه و تشویق ، تفکر و اندیشه و … از دریچه ملکوت که امری واقعی و حقیقی است ، تفسیر دیگری و جهت مندی خاصی را ایجاد می کند و یک نوع تفکر اشراقی ملکوتی را افاضه می نماید .

تفسیر تربیتی ورود با جان و نگاه و سمع ملکوتی به تمامی مولفه های ملکی

تفسیر تربیتی از قرآن که بر آن حاکمیت ملکوتی وجود دارد باعث می شود مفسّر با جان ملکوتی ورود پیدا می کند و با جان ملکوتی همراه با نگاه ملکوتی قرآن نزول می کند و همه مولفه ها را صعود می بخشد و حقیقتی ماندگار به آن افاضه می نماید و آن را در مسیر نهایی ملکوتی اخروی و توحیدی قرار می دهد . جان که مخاطب قرآن می شود ، برای ملکوتی شدن باید ارتقاء یابد از اینرو اول ارتقاء می یابد و ملکوتی می شود و سپس نزول می کند و از دریچه ملکوتی به همه جنبه های ملکوتی می نگرد و آن را جهت عند اللهی می بخشد و آن را در منظومه هستی شناختی و سلوکی عالَم قرار می دهد

قرآن با جان ملکوتی ورود پیدا می کند و با چشم ملکوتی می بیند و با زبان ملکوتی می گوید و با گوش ملکوتی می شنود و با قلب ملکوتی می یابد و با عقل مکلوتی می اندیشد و با پای ملکوتی می رود و با ذائقه ملکوتی می چشد و بویای ملکوتی می بوید و هر محسوس و دنیاوی و مادی را از این منظر شرح و تفسیر می کند و در راستای ملکوت عالَم قرار می دهد و با آن می سنجد .

قرآن وقتی با چشم ملکوتی می بیند ، در سنجش معیارش تقوا می شود ؛ می بینیم که می گوید « ان اکرمکم عند الله اتقاکم » .

قرآن با ورود ملکوتی به ملک و دنیا و ناسوت تقسیمات خاص ملکوتی صورت می دهد از اینرو تفسیر تربیتی جهت خاص ملکوتی تربیت را پیدا می کند .

تقسیم به طیب و خبیث تقسیمی با نگاه از دریچه دریچه مکلوتی به زندگی دنیاوی متناسب با ملکوت است  ؛ آن قدر ملکوت بر عالَم سیطره دارد و آن حقیقت و واقعیت می باشد که تعینات خاص را در خودش هضم می کند و اصل و اساس را طیّب بودن و خباثت می گذارد .

طیب به چیزی می گویند که خالی باشد از چیزی که مخلوط با آن می شود که کدورت را رقم می زند و خلوص و محوضت آن را از بین می برد . وقتی گفته می شود « طاب لی العیش » به این معناست که زندگی خلوص و تعرّی از آن چیزی که کدورت زا است ، دارد و از هر چیزی که زندگی را به نقص می کشاند مبرا است . و یا وقتی گفته می شود « قول طیب » به این معناست که گفتار از لغویت و فحش و خشونت عاری و برهنه باشد[۴] . حال ازدریچه ملکوتی به عالَم نگاه می کنید می رسید به این جا عده ای طیب اند و عده ای خبیث اند چون عده ای جان خود را با معصیت و خلاف و ….. جان خود را کدر نموده اند و عده ای جان خود را کدر ننموده اند  به خاطر همین آیه قرآن چنین تقسیم بندی می کند : «الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ»،: النور: ۲۶

ودر روایتی وارد است که : « و فی الإحتجاج، عن الحسن بن علی ع: فی حدیث له مع معاویه و أصحابه- و قد نالوا من علی ع: «الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ‏» هم و الله یا معاویه أنت و أصحابک هؤلاء و شیعتک «وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ» إلى آخر الآیه، هم علی بن أبی طالب و أصحابه و شیعته. »

تقسیمات مختلف دیگری با توجه به سلوک معرفتی توحیدی و سلوک ایمانی توحیدی و سلوک احساسی و عاطفی توحیدی مطرح می گردد از جمله تقسیم به نور و ظلمت ؛ تقسیم به هدایت و ظلالت ؛ تقسیم طهارت و نجاست ؛ تقسیم به حیات و ممات ؛ تقسیم عمی و بصر ؛ تقسیم به سمع و صمّ ؛ تقسیم به انسان حقیقی و حیوان ؛ تقسیم به ناطق و باکم ؛ تقسیم به ظاهر و نجس ، تقسیم به مسلم و مومن و متقی و محسن ؛ تقسیم به مقربین و اصحاب یمین و اصحاب شمال ؛ تقسیم به علیین و سجین ؛ تقسیم به ختم قلب و فتح قلب ؛ تقسیم به رجس و غیر رجس و …….

همانطور که مورد توجه قرار گرفت با چشم ملکوتی تقسیمات مختلفی شکل می گیرد که به حقیقت می توان به این دنیا و آنچه که در آن می گذرد می توان به این دید نگریست و سایه ملکوتی را بر سر آن ، افکند . حقیقتا سطح اتصاف به طهارت و نجاست و طیب و خباثت و نور وظلمت و … می شود ولی با حاکمیت ملکوت می شود که آن هم با معرفت توحیدی و ایمان توحیدی و احساسات پاک توحیدی می شود .

 با تفسیر تربیتی بستر تغییر در تقسیمات فراهم می آید و مولفه های تربیتی را از ملکوت به ملک تفسیر می نماید یعنی در عالَم مکلوت جایگاه آن واقعیت تعینی معلوم می گردد . یعنی جای این تعین در منظومه ملکوتی تعیین و تفسیر می گردد . بدایت و نهایت در قرآن چون توحیدی و ملکوتی است از اینرو با تفسیر تربیتی می توان سیر از ملکوت به ملک و از ملک به ملکوت را در همه مولفه های تربیتی به دست آورد و اصول و قواعد و مبانی و مراحل و ساحت ها و … را در بستر ملکوتی عالَم دست یافت . اگر کسی بتواند وارد وادی تفسیری تربیتی قرآن گردد در اینصورت می تواند با حاکمیت ملکوتی توحیدی ورود و خروج داشته باشدو در آن تفسیر داشته باشد و دیگر اینگونه نباشد که حاکمیت تعین شود و روش تعین حاکم گردد وبا آن بر ملکوت حکم راند و ملکوت را حذف و یا تحت الشعاع تعین سطحی و ظاهری  قرار دهد .

پس چون ۱ ) نظام عالَم  و بدایت و نهایت آن توحیدی است و ۲ )  با اختیار و اراده جهت سعادتمندی راهی جز رجوع به توحید نیست و ۳ ) قاعدتا ساحت ها و مراحلی و مواقفی و موانعی در این مسیر مطرح می باشد و ۴ ) قرآن از این نوع مبدأ و منتهای وجودی و سلوکی توحیدی خبر می دهد و ۵ ) مبدأ و منتهای توحیدی ، جنبه ملکوتی حقایق تنزل یافته ی عالَم است ۶ ) از اینرو ورود و خروج قرآن به تمامی مولفه ها ملکوتی می شود تا درنهایت در زیر چتر ربوبیت حق ، هدایت و سعادتمندی انسان رقم زده شود و ۷ ) بدین جهت تفسیری که از قرآن با رویکرد تربیتی می گردد ، با حفظ حاکمیت توحید در تمامی حوزه ها و با چشم ملکوتی می باشد و جنبه های توحیدی و ملکوتی هر مولفه تربیتی با تفسیر قرآن به دست می آید .

در تفسیر تربیتی با چشم ملکوتی ، وارد تفسیر انسان و تربیت انسان و هدف انسان از منظر قرآن می شود به این توضیح که قرآن خود با چشم ملکوتی وارد می شود از اینرو تفسیر تربیتی که صورت می گیرد ، در صورت همراهی با قرآن ، چشم هم ملکوتی می شود و همه را با قلب و عقل و چشم و گوش و زبان و ذائقه و شامّه و پا و دست ملکوتی ادراک می کند و سپس حرکت می کند .

روایات انعکاس دهنده رویکرد قرآنی

روایات که بدن برای قرآن می باشد از اینرو هر آنچه که در روح قرآنی وجود دارد خود را سرریز می کند و با تجلی اشراقی در صحنه ی بدن که همان روایات است جلوه گر می کند . در مجموع روایات تمامی مولفه های تربیتی با رویکرد سلوکی در حوزه اندیشه و عمل و احساس مطرح شده است و در آن اندیشه توحیدی و اعمال توحیدی و احساسات توحیدی موج می زند .

در روایات معصومین علیهم السلام یا جهت تعینی سلوک الی الله مطرح می شود و یا جهت سلوکی آن تعین مطرح می گردد .

در روایتی از امام کاظم علیه السلام  – که در ذیل آمده است – هم جهت تعینی اشاره شده و هم جهت سلوکی آن . جهت تعینی آن ، وفا به وعده می باشد ولی جهت سلوکی آن در نسبت به حق می سنجد که وساطت رزق قرار گرفتن پدر و مادر در نظام هستی مدّ نظر قرار گرفته و محور در آن غضب الهی قرار گرفته است .

عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ کُلَیْبٍ الصَّیْدَاوِیِّ قَالَ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ ع‏ إِذَا وَعَدْتُمُ‏ الصِّبْیَانَ‏ فَفُوا لَهُمْ فَإِنَّهُمْ یَرَوْنَ أَنَّکُمُ الَّذِینَ تَرْزُقُونَهُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیْسَ یَغْضَبُ لِشَیْ‏ءٍ کَغَضَبِهِ لِلنِّسَاءِ وَ الصِّبْیَانِ. ( الکافی (ط – الإسلامیه) ؛ ج‏۶ ؛ ص۵۰ )

یا در روایت ذیل به خوبی بین  تعین و  جهت سلوک ارتباط برقرار شده است :

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْعَطَّارُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ زِیَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِیِّ عَنْ أَبِی وَکِیعٍ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِیِّ عَنِ الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ: لَا یَصْلُحُ‏ مِنَ‏ الْکَذِبِ‏ جِدٌّ وَ لَا هَزْلٌ وَ لَا أَنْ یَعِدَ أَحَدُکُمْ صَبِیَّهُ ثُمَّ لَا یَفِیَ لَهُ إِنَّ الْکَذِبَ یَهْدِی إِلَى الْفُجُورِ وَ الْفُجُورَ یَهْدِی إِلَى النَّارِ وَ مَا یَزَالُ أَحَدُکُمْ یَکْذِبُ حَتَّى یُقَالَ کَذَبَ وَ فَجَرَ وَ مَا یَزَالُ أَحَدُکُمْ یَکْذِبُ حَتَّى لَا یَبْقَى فِی قَلْبِهِ مَوْضِعَ إِبْرَهٍ صِدْقٌ فَیُسَمَّى عِنْدَ اللَّهِ کَذَّاباً. ( الأمالی( للصدوق) ؛ النص ؛ ص۴۱۹ )

[۱] ( ۱۹۴) آوم: الدفاتر الملکوتیه!.

[۲] ( ۱۹۵) م: نلقبه.

[۳] ( ۱۹۶) م و ا: تلقفا

[۴] طاب لی العیش أی خلص و تعرى مما یکدره و ینقصه و القول الطیب ما کان عاریا من اللغو و الشتم و الخشونه و سائر ما یوجب فیه غضاضه و الفرق بین الطیب و الطهاره أن الطهاره کون الشی‏ء على طبعه الأصلی بحیث یخلو عما یوجب التنفر عنه و الطیب کونه على أصله من غیر أن یختلط به ما یکدره و یفسد أمره سواء تنفر عنه أم لا و لذلک قوبل الطیب بالخبیث المشتمل على الخبث الزائد ( المیزان ، ج ۱۲ ، ۲۳۶ )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *